تبلیغات
امانت - مؤذن خرمشهر

چهارشنبه 2 خرداد 1386

مؤذن خرمشهر

نویسنده: محمد حسن   طبقه بندی: دفاع مقدس، 

به نام خدا

سلام

هنوز زخم سرش خوب نشده بود ، نگاه منتظرشو بلند كرد ولی باز نوری ندید سرش تیر می كشید . داشت به روزهایی فكر می كرد كه همه با سلام و صلوات جمع می شدن و نماز جماعت بر پا می كردن ، ولی الان چی ؟ بعثی های گرگ صفت دورش كرده بودند . به یاد روز هایی می افتاد كه صدای به زمین كشیده شدن ژ3 ی بهنام گوششو نوازش می داد ، اما الان خنده ی بی شرم سربازان دیكتاتور ، چنگ می زد تا پرده ی گوششو پاره كنه . دیگه رمقی نداشت چشماشو بست و خوابید ...

احساس كرد كه یه میله به سرش خورد ، چشماشو باز كرد و بالا رو نگاه كرد . سبز ، سفید ، قرمز ، فكر كرد خواب می بینه باورش نمی شد اطرافو نگاه كرد ، از خوشحالی می خواست فریاد بزنه پایین رو نگاه كرد پیر و جوون سجده شكر به جا می آوردنو به هم تبریك می گفتن . اما صبر كن پس سید كجاست ؟! با اضطراب اطرافو نگاه كرد ، نگاهش مدام از این طرف به اون طرف می دوید . یه لحظه عكسی تو دست یه سرباز نظرشو جلب كرد . خودش بود رفیق قدیمیش ، سید محمد جهان آرا . چند وقتی بود كه ازش خبری نداشت . از پچ پچ ها فهمید كه با سقوط c130 پرواز كرده . اشك شوق غمگینی تو چشماش جمع شد ، آسمونو نگاه كرد ، دیگه غروب شده بود و وقت اذان بود .صدای رادیو رو تو میكروفونش جمع كرد و با تمام وجود از بلندگو فریادش كرد :

الله اكبر الله اكبر ...

این صدای مسجد جامع شهر بود كه داشت اذان می گفت ...

نام تو شكوه راه مردان خداست .......... یاد تو تلألؤ بیان دل ماست

سجاده ی بی بدیل یاران حسین .......... خونینی نامت از جهان آراهاست

التماس دعا

نمایش نظرات 1 تا 30


لینکستان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :