تبلیغات
امانت - چانه

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385

چانه

نویسنده: محمد حسن   طبقه بندی: فرهنگی-مذهبی، 

به نام خدا

سلام

- قرار بود ریشهایم را خشک خشک بتراشند. برای همین در طول مسیر ٬ خودم ریشهایم را می کشیدم تا به دردش عادت کنم و در زندان درد کمتری را متحمل شوم. وقتی توی زندان٬ سلمانی آمد و ماشین گذاشت پای ریش هایم٬ بی اختیار شروع کردم به خندیدن ... بیچاره سلمانی ٬ مانده بود هاج و واج که چطور شده ریش آخوندی را می تراشند و او هم می خندد.

- از آن خرابکارهای حرفه ای بود. می گفتند خیلی خطرناک است. ما هم به محض اینکه به زندان آوردیمش٬ قرار گذاشتیم ریشهایش را بتراشیم. قیافه اش خیلی دیدنی شده بود. صورتش را که شست٬ خیلی عادی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده به سمت سلولش رفت. سرفه ای کردم و گفتم :« ریشات کو آشیخ؟» و بعد با حالتی تمسخر آمیز گفتم: « ای بابا یادم رفته بود که ما تراشیدیم. » سرش را به طرف من چرخاند و گفت : «بد هم نشد٬ خیلی وقت بود چانه ام را ندیده بودم!» خنده روی صورتم یخ زد ...

برگرفته از کتاب « یک سبد گل محمدی»

التماس دعا



لینکستان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :